به گزارش پایگاه خبری پیام خانواده؛ هوا آنقدر سرد بود که نفسها دود میشد و برف، آرام و بیرحمانه میبارید.تلفن در راهدارخانه لردگان زنگ خورد. صدای مضطرب اپراتور اورژانس ۱۱۵ از آن سوی خط میگفت: «مادر بارداری در گردنه سردشت گیر افتاده. وضعیتش بحرانیه.»یوسف محمودی با ۱۸ سال سابقه خدمت در جادههای صعبالعبور، بلافاصله همراه تیمش با خودروهای امداد ویژه راهداری به راه افتادند. کولاک، دید را به کمتر از چند متر کاهش داده بود. پس از ساعتی تلاش در سرمای زیرصفر و رگبار برف، بالاخره ماشین گرفتارشده و مادر باردار را یافتند.بیدرنگ بسیج شد. ساعت، نیمهشب بود و جاده، دشمنی سفید و خاموش. برف و یخبندان، گردنه را به تلهای مرگبار تبدیل کرده بود.با ماشینهای ویژه، خود را به بالای گردنه رساندند. مادر باردار را ترسیده و دردمند از میان برفها بیرون کشیدند. سریع و بیصدا، او را به آمبولانس رساندند و سپس به بیمارستان.
۳ سال از آن ماموریت گذشت!
صبح روزی سرد در دیماه ۱۴۰۴ بود. سه سال از آن مأموریت گذشته بود. دوباره، همان صدای اضطراری از سامانه ۱۱۵ به راهدارخانه لردگان اعلام کرد: «مادر بارداری در گردنه سردشت نیاز فوری به انتقال دارد.»یوسف و همکارانش دوباره عازم شدند. اینبار هوا کمی روشنتر، اما برف همچنان میبارید. وقتی به محل موردنظر رسیدند، صحنهای آشنا در مقابلشان بود.ماشینی تقریباً در همان نقطه قدیمی گرفتار شده بود. زنی کنار ماشین ایستاده بود. با نزدیک شدن، یک لحظه، همه چیز ایستاد. چشمان آن زن، نه ترس که شگفتی و شکر میبارید. یوسف در یک آن فهمید. او را میشناخت. این همان مادرباردار سه سال پیش بود و حالا برای زایمان فرزند سومش به امدادرسانی نیاز داشت.در سکوت سنگینی که بر فضای برفی حاکم بود، نیازی به دیالوگ نبود. همه چیز در نگاهها گفته شده بود. تیم با حداکثر سرعت و دقت، مادر را سوار کردند. اینبار در مسیر بازگشت، بار سنگینی غیر از مسئولیت بر دوش یوسف احساس میشد: بار یک تاریخ مشترک.
راهداران با باز کردن جادهها، مسیر تداوم زندگی خانوادهها را نیز هموار میکنند
گردنه سردشت در زمستان، تنها یک گذرگاه کوهستانی نیست؛ صحنه رویارویی زندگی و مرگ است. زمستان ۱۴۰۱ راهدار لردگانی یکی از همین نبردها را برای نجات یک «مادر باردار» برد. ۳ سال بعد، در زمستان ۱۴۰۴، تماس اضطراری دوباره آمد و او را به همان نقطه کشاند. این اتفاق، یک نمونه استثنایی از تأثیر ملموس و عینی خدمات راهداری بر بافت اجتماعی و حتی سیاستهای کلانی مانند حمایت از خانواده و فرزندآوری است. گویی راهداران با باز کردن مسیرهای فیزیکی، مسیر تداوم زندگی خانوادهها را نیز هموار میکنند.یوسف محمودی در گفتوگو با فارس گفت: «در آن شرایط سخت، فرصت فکر کردن نیست. تمرکز فقط بر انجام درست کار است. اما وقتی بعد از سه سال در همان جا، همان چهره را میبینی، باورت نمیشود. این حسی است که تنها با خدمت در این جایگاه میتوان آن را درک کرد.»وی بیان کرد: اقدامات ایثارگرانه همکاران ما در راهداری، تنها محدود به بازکردن مسیر نیست. این داستان، نماد امنیتی است که این قشر زحمتکش برای سلامت و جان مردم ایجاد میکنند. عملیاتی که شاید در نگاه اول کوچک به نظر برسد، میتواند سرنوشت یک خانواده را تغییر دهد.این رویداد در یکی از ۱۰ گردنه پرحادثه و برفگیر استان چهارمحال و بختیاری رخ داده است، بر اساس آمار راهداری این استان، تنها در زمستان گذشته، بیش از ۷۰۰ عملیات امداد و نجات توسط راهداران در شرایط مشابه انجام شده است.داستان یوسف محمودی، تصویری بزرگ از هزاران راهدار گمنام در سراسر ایران است که در سختترین شرایط جوی، بیمنت و بیادعا، حلقه اتصال حیاتی بین مناطق محروم و مراکز درمانی هستند.
حمایت از جمعیت، از امنیت در جاده آغاز میشود
اما این داستان، تنها روایت نجات دو جان نیست. این، روایتی نمادین از سرمایهگذاری بیادعای میهن بر آینده خودش است. آن راهدار در دل بوران، تنها یک جاده را باز نکرد؛ او مسیر امید را برای یک خانواده گشود.اولین نجات، امکان تولد یک فرزند را داد. دومی، جرأت آوردن فرزند سوم را به آن خانواده بخشید. این دقیقاً همان نقطه تلاقی گمشده است: سیاستهای کلان حمایت از خانواده و جوانی جمعیت، آنگاه رنگ واقعیت میگیرد که سربازان گمنامی مانند یوسف محمودی، در عمق تاریکترین گردنهها، امنیت را، این نخستین و بنیادیترین نیاز یک مادر، فراهم کنند. معجزه سردشت، تولد نوزاد نبود؛ معجزه، تولد اطمینان بود. اطمینان از اینکه حتی در دورافتادهترین نقاط این سرزمین، دستهایی هست که اگر زمین بخوری، دوباره بلندت میکنند. این حس امنیت، بزرگترین مشوق برای ادامه زندگی و ساختن آیندهای پُررونق است."